میشل اوباما با اپرا در مورد خاطرات جدید خود ، نامزد شدن نامزد می شود

سرگرمی

اپرا چاک کندی

در یک مصاحبه آشکار ، میشل اوباما بانوی اول سابق - و نویسنده آن خاطرات جدید شدن - درباره کمترین سوالات مورد علاقه خود ، # اهداف روابط ، زندگی پس از کاخ سفید و حقیقتی که سرانجام می تواند با صدای بلند بیان کند ، باز می شود.


اگر صبح روز 6 سپتامبر از کنار برج هرست ، در شهر نیویورک عبور می کردید ، فکر می کنم ممکن است لرزش ساختمان را احساس کرده باشید. حدود 200 نفر - سردبیران و مجریان مجله هرست و برخی از دختران دبیرستانی بسیار پمپ - منتظر بودند ، بسیاری به معنای واقعی کلمه در لبه صندلی های خود باشند ، تا مهمان ویژه من وارد شود. و همه این افراد به پنهانکاری قسم خورده بودند - نه فقط در مورد آنچه که این مهمان ویژه ممکن است در طول مکالمه ما بگوید ، بلکه در مورد این واقعیت که حتی یک مکالمه نیز انجام شده بود ، که مهمان من حتی آنجا بود. رازداری مطلق ، کامل. از اتاقی پر از ارتباط گرایان حرفه ای و دختران دبیرستانی. همانطور که گفتم: ضربان دار.



شدن اکنون خرید کنید

و چه کسی می تواند آنها را سرزنش کند؟ میشل لاوون رابینسون اوباما مصاحبه های زیادی انجام نمی دهد ، و این اولین بار بود که در مورد خاطرات جدیدش صحبت می کرد ، شدن (تاج پادشاهی). این یک کتاب قابل توجه است - من شما را اصرار می کنم ، اصرار می کنم ، آن را ترغیب می کنم آن را بخوانید. زیرا من 14 سال است که خانم اوباما را می شناسم و می توانم به شما بگویم: او همه چیزهایی است که شما فکر می کنید او است و سپس برخی. او با چنین وقار ، چنین لطف ، با سبکی به عنوان بانوی اول کشورمان خدمت کرد. در عین حال او واقعاً درست مثل همه ما است. من برای شما خوشحالم که شما این را در مورد او می بینید ، و بیشتر می توانید با او آشنا شوید و از آنچه او طی دو سال گذشته انجام داده است مطلع شوید. پس آماده شوید که مجذوب خود شوید. و برای همه کسانی که در سپتامبر در آن اتاق بودند: اکنون می توانید نفس خود را بیرون دهید.

اپرا وینفری: اول ، بگذارید فقط بگویم: هیچ چیز من را بیشتر از نشستن با یک خواندن خوب خوشحال نمی کند. بنابراین وقتی فهمیدم - در دیباچه! - چه کتاب خارق العاده ای در راه است ، من خیلی به شما افتخار می کردم. شما آن را فرود آوردید. کتاب لطیف است ، جذاب است ، قدرتمند است ، خام است.
میشل اوباما: با تشکر.

چرا تبدیل شدن g ؟
در واقع ما یک لیست شکوفه از عناوین داشتیم که در اینجا به آنها نمی پردازیم. ولی شدن فقط خلاصه همه سوالی که بزرگسالان از بچه ها می پرسند - فکر می کنم این بدترین س inال در جهان باشد - این است 'وقتی بزرگ شدی می خواهی چی بشی؟' گویی بزرگ شدن متناهی است. گویی شما چیزی می شوید و همه آنچه هست وجود دارد.

شما بزرگ می شوید و چیزهای مختلفی دارید - همانطور که چیزهای مختلف مختلفی بوده اید.
و نمی دانم مرحله بعدی چه خواهد بود. من همیشه به جوانان می گویم. می دانید که همه خانمهای جوان احتمالاً تعدادی سحر و جادو دارند که از سن شما می گذرد و احساس بزرگ شدن می کنید. به طور کلی ، هنگامی که فکر می کنید مادر شما از گفتن اینکه چه کاری انجام دهید متوقف می شود.

[می خندد]

اما حقیقت این است که ، برای من ، هر دهه چیز شگفت انگیزی ارائه داده است که هرگز تصور نمی کردم. و اگر جلوی جستجو را می گرفتم ، این همه چیز را از دست می دادم. بنابراین من هنوز در حال تبدیل شدن هستم ، و این داستان سفر من است. امیدوارم که این امر باعث ایجاد گفتگوهایی به ویژه در میان جوانان در مورد سفرهای آنها شود.

داستان های مرتبط وقتی اپرا با سناتور جوان باراک اوباما صحبت کرد 14 مورد از بهترین مصاحبه های مشاهیر اپرا

در این کتاب بسیار افشا شده است. آیا نوشتن در مورد زندگی خصوصی شما ترسناک بود؟
در واقع ، نه ، زیرا این چیزی است که من متوجه شدم: مردم همیشه از من می پرسند ، 'چرا اینقدر معتبر هستی؟' 'چگونه است که مردم به شما متصل می شوند؟' و من فکر می کنم این شروع می شود زیرا من خودم را دوست دارم. داستانم و همه برجستگی ها و کبودی ها را دوست دارم. من فکر می کنم همین چیزی است که من را منحصر به فرد می کند. بنابراین من همیشه با کارمندانم ، با جوانان ، با دوستانم باز بوده ام. و مورد دیگر ، اپرا: من می دانم که چه بخواهیم و چه نخواهیم ، من و باراک الگو هستیم.

متن ، قلم ، خط ، آرم ، مارک ، موازی ، لبخند ، بنر ، شماره ، . آره.
من نفرت دارم وقتی افرادی که در انظار عمومی هستند - و حتی به دنبال جلب توجه مردم هستند - می خواهند عقب بروند و بگویند: 'خوب ، من الگوی نیستم. من این مسئولیت را نمی خواهم. ' خیلی دیر. شما هستید. جوانان به شما نگاه می کنند. و من نمی خواهم جوانان اینجا به من نگاه كنند و فكر كنند ، خوب ، او هرگز این كار را نكرده است. او هرگز چالش نداشته ، هرگز ترس نداشته است.

پس از خواندن این کتاب فکر نمی کنیم ما به هیچ وجه فکر نمی کنیم
[می خندد]

میلیون ها نفر از خود پرسیده اند که شما چگونه کار می کنید ، وضعیت انتقال چگونه است - و من فکر می کنم هیچ نمونه ای بهتر از داستان نان تست وجود ندارد. آیا می توانید داستان نان تست را به اشتراک بگذارید؟
خوب ، من مقدمه را درست در اولین هفته های بعد از انتقال به خانه جدیدمان بعد از انتقال آغاز می کنم - خانه جدیدمان در واشنگتن ، چند مایل دورتر از کاخ سفید. این یک خانه آجری زیبا است و اولین خانه معمولی با در و زنگ در است که حدود هشت سال است دارم.

هشت سال.
و بنابراین داستان نان تست در مورد یکی از اولین شبهایی است که من در آنجا تنها بودم - بچه ها بیرون بودند ، مالیا در سال شکاف خود بود ، فکر می کنم باراک در سفر بود و من برای اولین بار تنها بودم. به عنوان بانوی اول ، شما خیلی تنها نیستید. همیشه در خانه افراد هستند ، مردانی هستند که نگهبان هستند. خانه ای پر از افراد SWAT وجود دارد و بدون ایجاد سر و صدا نمی توانید پنجره های خود را باز کنید یا در بیرون قدم بزنید.

نمی توانید پنجره ای باز کنید؟
پنجره ای باز نمی شود ساشا در واقع یک روز تلاش کرد - ساشا و مالیا هر دو. اما سپس تماس گرفتیم: 'پنجره را ببند'.

سگ ، Canidae ، نژاد سگ ، سگ پرتغالی آب ، سگ همسفر ، گروه ورزشی ، Barbet ، سگ پیاده روی ، گوشتخوار ، عکاسی ،

پیاده روی سانی و بو در رول تخم مرغ عید پاک کاخ سفید 2014.

از شدن.

[می خندد]
بنابراین من در خانه جدیدم هستم ، فقط من و بو و سانی ، و یک کار ساده انجام می دهم. من به طبقه پایین می روم و در آشپزخانه خودم کابینت را باز می کنم - کاری که شما در کاخ سفید انجام نمی دهید زیرا همیشه کسی در آنجا حضور دارد و می گوید: 'بگذارید این کار را بکنم. چه چیزی می خواهید؟ به چه چیزی احتیاج داری؟ '- و خودم را نان تست کردم. نان تست پنیر. و بعد نان تستم را گرفتم و به حیاط خانه ام رفتم. من روی خم نشستم و سگهایی از دور پارس می زدند و من فهمیدم که بو و سانی واقعاً هرگز سگهای همسایه را نشنیده بودند. آنها مانند ، چه چیزی است؟ و من مثل 'بله ، ما الان در دنیای واقعی هستیم ،

[می خندد]

و آن لحظه آرام آرام گرفتن من در این زندگی جدید است. وقت داشتن و فکر کردن در مورد اتفاقاتی که طی هشت سال گذشته اتفاق افتاده است. زیرا آنچه که من دریافتم این است که در کاخ سفید هیچ وقت برای تأمل وجود ندارد. از لحظه ای که در آن درها قدم زدیم تا لحظه عزیمت ما با چنین سرعتی سرسام آور حرکت کردیم. روز به روز بود زیرا ما و باراک واقعاً احساس می کردیم که وظیفه داریم کارهای زیادی را انجام دهیم. مشغول بودیم. روز سه شنبه فراموش می کنم آنچه در روز دوشنبه اتفاق افتاده بود.

هوم - هوم
من کل کشورهایی را که بازدید کردم فراموش کردم ، به معنای واقعی کل کشورها را. من با رئیس ستاد خود مناظره کردم زیرا می گفتم ، 'می دانید ، من دوست دارم روزی به پراگ سفر کنم.' و ملیسا مانند 'شما آنجا بودید' بود. من مثل این بودم ، 'نه ، من نبودم. در پراگ نبود ، هرگز به پراگ نرفته بود. '

در کاخ سفید هیچ وقت برای تأمل وجود نداشت.


زیرا این اتفاق با چنین سرعت سرسام آوری رخ می دهد.
او مجبور شد تصویری از من در پراگ را به من نشان دهد تا حافظه آهسته بکشد. بنابراین نان تست لحظه ای بود که من وقت داشتم شروع به فکر کردن درباره آن هشت سال و سفر خود برای تبدیل شدن به آن کنم.

با خواندن کتاب ، می بینم که تک تک کارهایی که در زندگی انجام داده اید چگونه شما را برای لحظه ها و سال های آینده آماده کرده اند. من این را باور دارم
این در صورتی است که به این روش فکر کنید اگر به خود به عنوان یک فرد جدی در دنیا نگاه کنید ، هر تصمیمی که می گیرید در واقع به کسی تبدیل می شود که قرار است تبدیل شوید.

بله ، و این را از شما در کلاس اول می بینم. شما فردی با نگرش A +++ هستید.
مادرم گفت من کمی اضافه شده ام.

بدست آوردن آن ستاره های کوچک طلا برای شما معنی داشت.
آره با نگاه به گذشته ، فهمیدم چیزی در من وجود دارد که زمینه را می فهمد. پدر و مادرم خیلی زود به ما آزادی اندیشه و اندیشه دادند.

آنها اساساً به شما و [برادرتان] کریگ اجازه می دهند این موضوع را کشف کنید؟
اوه ، بله ، آنها این کار را کردند. و آنچه که من فهمیدم این است که موفقیت مهم است ، و بچه ها زود ردیابی می شوند ، و اگر شما توانایی نشان نمی دهید - به ویژه به عنوان یک بچه سیاه پوست در جنوب جناح از یک طبقه کارگر - پس مردم از قبل آماده بودند شما در یک جعبه کم کاری هستید نمی خواستم مردم فکر کنند من یک بچه سخت کوش نیستم. نمی خواستم آنها فکر کنند من 'یکی از آن بچه ها هستم' 'بچه های بد' هیچ بچه بدی وجود ندارد. شرایط بدی وجود دارد

افراد ، عکس ، کودک ، خانواده با هم عکس می گیرند ، خانواده ، نشستن ، عکاسی ، عکسهای خانوادگی ، خواهر و برادر ، سیاه و سفید ،

میشل عزیزم در کنار پدر و مادرش ، فریزر و ماریان رابینسون و برادرش ، کریگ.

از شدن. شما این جمله را ذکر کنید که من آن را خیلی دوست دارم ، فکر می کنم باید روی یک تی شرت یا چیز دیگری باشد. شما می گویید 'شکست' ، احساسی است مدتها قبل از اینکه به یک نتیجه واقعی تبدیل شود. این آسیب پذیری است که با اعتماد به نفس تولید می شود و پس از آن ، اغلب عمداً با ترس افزایش می یابد. ' شکست احساسی است مدتها قبل از اینکه به نتیجه واقعی برسد. شما این را چه زمانی می دانستید؟
اوه ، کلاس اول می دیدم که محله ام در اطرافم تغییر می کند. ما در دهه 1970 به آنجا نقل مکان کردیم. ما با عمه بزرگم در یک آپارتمان بسیار کوچک در خانه ای که او داشت زندگی می کردیم. او یک معلم بود ، و دایی بزرگ من یک باربر پولمن بود ، بنابراین آنها قادر به خرید خانه ای در آن زمان جامعه ای عمدتا سفیدپوست بودند. آپارتمان ما آنقدر کوچک بود که اتاق نشیمن احتمالاً به سه 'اتاق' تقسیم شده بود. دو نفر من و برادرم بودیم. هر یک از آنها یک تخت دوقلو داشت و فقط تخته های چوبی بود که ما را از هم جدا می کرد - هیچ دیوار واقعی وجود نداشت ، ما می توانستیم بین ما صحبت کنیم. مانند ، 'کریگ؟' 'بله؟' 'من بلند شدم. شما بالا می روید؟ ' ما یک جوراب را به عنوان یک بازی روی صفحه تخته می اندازیم.

تصویری که در Becoming بسیار زیبا ترسیم می کنید این است که شما چهار نفر - شما ، کریگ و والدینتان - هر کدام گوشه ای از یک مربع بودید. خانواده شما میدان بودند.
بله کاملا. ما زندگی فروتنی داشتیم ، اما این زندگی کامل بود. ما زیاد احتیاج نداشتیم ، می دانید؟ اگر خوب کار کردی ، خوب کردی چون خواستی. جایزه شاید شب پیتزا یا مقداری بستنی بود. اما وقتی ما به آنجا منتقل شدیم ، محله غالباً سفیدپوست بود و تا زمانی که من به دبیرستان می رفتم ، غالباً آمریکایی آفریقایی تبار بود. و تأثیرات آن را در جامعه و مدرسه احساس کردید. این تصور که بچه ها نمی دانند چه زمانی روی آنها سرمایه گذاری نمی شود - من اینجا هستم تا به شما بگویم که من به عنوان یک دانش آموز کلاس اول ، این احساس را داشتم.

شما می گویید والدین شما روی شما سرمایه گذاری کرده اند. آنها خانه خود را نداشتند. آنها تعطیلات نکردند -

آنها همه چیز را روی ما سرمایه گذاری کردند. مادرم به آرایشگاه نرفت. او برای خودش لباس جدید نخرید. پدر من کارگر شیفت کاری بود. من می توانستم پدر و مادرم را ببینم که برای ما فدا می شوند.

آیا در آن زمان می دانستید فداکاری است؟

والدین ما گناهی نکردند ، اما من چشم داشتم ، می دانید؟ پدرم را می دیدم که هر روز با آن لباس کار می کند.

وسیله نقلیه ، اتومبیل ، وسیله نقلیه موتوری ، درب خودرو ، وسیله نقلیه لوکس ، خودرویی در اندازه کامل ، نمای خارجی خودرو ، کلاسیک ، هاردتاپ ، اتومبیل سایز متوسط ​​،

میشل 6 ساله در سال 1970 ، با پدرش Deuce و یک محله.

از شدن.

پدر شما یک بیوک الکترا 225 رانندگی کرد. پدر من نیز چنین کرد.
Deuce و یک چهارم.

Deuce و یک چهارم.
ما لحظات آرزوی کمی داشتیم که می توانستیم وارد منطقه Deuce و یک محله شویم و به محله های زیباتر برویم و به خانه ها نگاه کنیم. اما Deuce and a Quarter برای پدر من چیزی فراتر از یک ماشین بود زیرا پدرم از کار افتاده بود. وی به بیماری ام اس مبتلا بود و مدتی در راه رفتن مشکل داشت. آن ماشین بالهای او بود.

آره.

در آن ماشین قدرت وجود داشت. من آن را یک کپسول کوچک می دانم که می توانستیم در آن باشیم و دنیا را به شکلی ببینیم که معمولاً نمی توانستیم.

دریچه ای به دنیا. شما می دانید ، من از راهی که شما توانستید نه تنها آنچه که برای خانواده شما اتفاق افتاده است ، بلکه آنچه در همه خانواده ها می گذرد را نشان می دهم. ما اغلب درمورد تأثیر نژادپرستی سیستمی بر نسلها صحبت می کنیم. و روشی که درباره پدربزرگ خود دندی می نویسید - به نظر من این خیلی زیبا بود:

'به تدریج ، او امیدهای خود را پایین آورد ، و فکر دانشگاه را رها کرد ، فکر کرد که می خواهد به جای آن برق کار شود ، اما این نیز به سرعت خنثی شد. اگر می خواستید در هر یک از سایت های بزرگ شغلی در شیکاگو به عنوان برق (یا به عنوان یک کارگر فولاد ، نجار یا لوله کش) کار کنید ، به کارت اتحادیه احتیاج داشتید. و اگر شما سیاه پوست بودید ، احتمال قریب به اتفاق این بود که قصد ندارید یکی از آنها را بدست آورید. این شکل خاص تبعیض ، سرنوشت نسل های آفریقایی آمریکایی را تغییر داد ، از جمله بسیاری از مردان خانواده من ، درآمد ، فرصت و در نهایت آرزوهای آنها را محدود کرد. '

فکر نمی کنم من تا به حال چیزی در مورد حقیقت روده آزارتر شنیده باشم که با این اصطلاحات ساده و انسانی توضیح داده شود. آیا والدین شما بعضی وقت ها شما را نشسته و کریگ پایین نشسته اند و توضیح داده اند که دنیا همیشه عادلانه نیست؟
اوه ، بله ، ما همیشه مکالمه خواهیم داشت. والدینم به من کمک کردند تا دریابم که برای شخصی که در اعماق وجود خود می داند چیزی بیشتر از آنچه فرصتشان برایشان فراهم کرده است ، اتفاق می افتد. از نظر دندی ، این نارضایتی از او ناراحت شد که نتوانست او را لرزاند. به همین دلیل پدربزرگ و مادربزرگم خیلی تلاش کردند تا زندگی ما را تغییر دهند. و این یک چیز است که من فهمیدم وقتی پدربزرگ و مادربزرگم را دیدم و از فداکاری آنها شنیدم ، تصور من این بود ، آه ، دختر کوچک ، بهتر است آن ستاره طلا را بدست بیاوری. آنها روی شما حساب می کنند.

پیشانی ، چانه ، گونه ، هنر ، پرتره ، تصویرگری ، فک ، طراحی ،

پدربزرگ پدری میشل اوباما ، فریزر رابینسون دوم ('شیک پوش').

از شدن.

این همان چیزی است که مایا آنجلو می گفت: به شما پول داده اند.
کاملا.

بنابراین پس از دبیرستان ، به پرینستون و سپس دانشکده حقوق هاروارد رفتید. و سپس به این شرکت حقوقی معتبر در شیکاگو پیوستید. حالا ، این — وقتی این را خواندم ، سه دایره دور آن و دو ستاره قرار دادم. شما می نویسید ، 'من از وکالت متنفرم.'

اوه خدا ، آره با عرض پوزش ، وکلا

'من اساساً زندگی می خواستم. من می خواستم احساس کامل بودن کنم. ' من می خواستم این را از بالای کوهها فریاد بزنم زیرا می دانم که بسیاری از افراد قصد دارند این را بخوانند که در مشاغلی هستند که از آنها متنفرند اما احساس می کنند باید ادامه دهند. چگونه به آن رسیدید؟

خیلی طول کشید تا بتوانم آن را با صدای بلند با خودم بگویم. در این کتاب ، من شما را به سفر شخصی که ستاره پرنده کوچک تلاش می کند می برم ، همان چیزی است که بسیاری از بچه های سخت گیر تبدیل می شوند: یک جعبه جستجوگر. نمرات خوب بگیرید: بررسی کنید. به بهترین مدارس مراجعه کنید ، وارد پرینستون شوید: بررسی کنید. به آنجا بروید ، رشته شما چیست؟ اوه ، چیزی است که قصد دارد نمرات خوبی برای من کسب کند تا بتوانم وارد دانشکده حقوق شوم ، حدس می زنم؟ بررسی. از دانشکده حقوق عبور کنید: بررسی کنید. من هوسران نبودم من کسی نبودم که بخواهد ریسک کند. من خودم را محدود به این چیزی کردم که فکر می کردم باید باشم. این ضررهایی را به همراه داشت - تلفاتی در زندگی من که باعث شد فکر کنم ، آیا تا به حال فکر نکرده اید که می خواهید چه کسی باشید؟ و فهمیدم که چنین نکرده ام. من در طبقه 47 ساختمان اداری نشسته بودم و پرونده ها را مرور می کردم و یادداشت می نوشتم.

چیزی که من در این باره دوست داشتم این است که به هر شخصی که کتاب را می خواند می گوید: شما حق دارید نظر خود را تغییر دهید.

اوه ، بله

متن ، قلم ، خط ، ارگانیسم ، شماره ، . ترسیدی؟
من از مرگ ترسیده بودم. می دانید ، مادرم در مورد انتخاب هایی که انجام دادیم توضیحی نداد. او زنده بود و اجازه زندگی داد. پس از اینکه من در حال تهیه اسناد در واشنگتن دی سی بودم ، یک روز او مرا از فرودگاه رانندگی می کند و من مثل این بود که 'من نمی توانم این کار را برای بقیه زندگی ام انجام دهم. نمی توانم در یک اتاق بنشینم و به اسناد نگاه کنم. ' من نمی فهمم که چیست ، اما کشنده است. مرگبار. تولید اسناد. بنابراین من با او در ماشین به اشتراک گذاشتم: من فقط خوشحال نیستم. من اشتیاقم را احساس نمی کنم و مادرم - مادر غیر درگیر ، زنده و اجازه زندگی من - گفت: 'پول در بیاورید ، نگران این باشید که بعداً خوشحال شوید.' من مثل [قلعه ها] بودم ، اوه. باشه. چون چه احساسی نسبت به مادرم داشت.

آره.

وقتی او این حرف را زد ، من فکر کردم ، وای - از کجا آمده ام ، با تمام تجمل و علاقه ام به اشتیاقم؟ حتی اگر بعد از ورود به دبیرستان مجبور نشد به کار خود برگردد و خودش را پیدا کند ، لوکس بودن حتی تصمیم گیری است. درنتیجه بله. سخت بود. و سپس من با این شخص باراک اوباما آشنا شدم.

باراک اوباما.
او مخالف جعبه چک بود. او داشت در همه جا چرخ می زد. گفتگو ، نشستن ، سرگرمی ، میز ، تعامل ، اتاق ، رستوران ، مبلمان ، عکاسی ، خانه ،

اشتراک بستنی در آیووا در مسیر مبارزات انتخاباتی 2012.

از شدن.

شما می نویسید ، در مورد ملاقات با او: 'من وجودم را با دقت احداث می کردم ، هر ذره سست و بی نظم آن را جمع و جمع می کردم ، گویی که یک قطعه اوریگامی محکم و بدون هوا می ساختم ... او مانند بادی بود که تهدید می کرد همه چیز را نا آرام می کند.' در ابتدا دوست نداشتید بی قرار باشید.
وای خدا ، نه

این را خیلی دوست دارم - لحظه ای که مرا ترک می کند: 'یک شب بیدار شدم و دیدم که او به سقف خیره شده است ، نمایه اش با تابش چراغ های خیابان بیرون روشن شده است. او مبهم و آشفته به نظر می رسید ، گویی که در مورد چیزی کاملاً شخصی تأمل می کند. رابطه ما بود؟ از دست دادن پدرش؟ ‘هی ، اونجا به چی فکر می کنی؟ ’زمزمه کردم. برگشت و به من نگاه کرد ، لبخندش کمی ترش بود. او گفت ، 'اوه ،' من فقط به نابرابری درآمد فکر می کردم. '
عزیزم

[می خندد]
منظور من این است که این مرد است و - در آن زمان ، من یک جوان حرفه ای بودم. این زمانی است که داشتم به خودم می آمدم ، درست است؟ من شغلی داشتم که بیش از پدر و مادرم در زندگی خود پرداخت کرده ام. داشتم با کلاس بورژوازی غلت می زدم.

آهان.

دوستان من کانکس داشتند ، من ساب داشتم. من نمی دانم این روزها چه چیز خوبی است ، اما یک ساب دوباره در روز است - آره آره. من ساب داشتم و قدم بعدی این بود ، خوب ، شما ازدواج کردید ، یک خانه دوست داشتنی دارید ، و اینها و بارها و بارها. بله ، مشکلات بزرگتر جهان مهم بود. اما مهمتر این بود که در زندگی حرفه ای خود به کجا می روید. من در مورد ملاقات باراک با برخی از دوستانم و اینکه چگونه واقعاً اجرا نشد صحبت می کنم.

کارهایی بود که ما باید به عنوان یک زن و شوهر انجام دهیم. مشاوره ای که باید برای کار کردن در این موارد انجام دهیم.

[می خندد]
از آنجا که او این نوع جدی از نابرابری درآمد است ، و دوستان من مانند ...

شما واقعاً ما را وارد رابطه می کنید. منظور من ، به پیشنهاد و همه چیز است. همچنین شما در مورد تفاوتهای عمده شما در سالهای اولیه ازدواج بنویسید. شما می گویید: 'من فهمیدم که چیزی جز نیت خیر نیست که باعث می شود او بگوید:' من در راه هستم! 'یا' تقریباً در خانه! ' '
اوه خدا ، بله

'و برای مدتی ، من این کلمات را باور کردم. من به دختران حمام شبانه خود می دهم اما زمان خواب را به تأخیر می اندازم تا آنها منتظر بمانند تا پدرشان را بغل کنند. ' و سپس این صحنه را که صبر می کردید توصیف می کنید: او می گوید ، 'من در راه هستم ، در راه هستم.' او نمی آید و سپس چراغ ها را خاموش می کنی - من می توانم صدای خاموش شدن آنها را بشنوم ، نحوه نوشتن آن.
هوم - هوم

آن چراغ ها کلیک می کنند ، تو به رختخواب رفتی. دیوانه بودی
من دیوانه بودم. وقتی ازدواج می کنید و بچه دار می شوید ، تمام برنامه شما ، یک بار دیگر ، لغو می شود. مخصوصاً اگر با کسی ازدواج کرده اید که شغلی دارد که همه چیز را می بلعد ، یعنی همان سیاست.

آره
باراک اوباما نحوه انحراف به من را یاد داد. اما نوعی منحرف او - می دانید ، من در باد غرق می شوم. و حالا من دو بچه دارم و سعی می کنم همه چیز را پایین نگه دارم در حالی که او از واشنگتن یا اسپرینگ فیلد به عقب و جلو می رود. او نسبت به زمان این خوش بینی فوق العاده را داشت. [می خندد] او فکر می کرد که بیشتر از آنچه واقعاً وجود دارد ، وجود دارد. و دائماً آن را پر می کرد. او یک چرخنده بشقاب است - بشقاب هایی روی چوب ، و هیجان انگیز نیست مگر اینکه یک نفر بخواهد سقوط کند. بنابراین کارهایی وجود داشت که ما باید به عنوان یک زن و شوهر انجام دهیم. مشاوره ای که باید برای کار کردن در این موارد انجام دهیم.

درباره مشاوره به ما بگویید.
خوب ، شما بروید زیرا فکر می کنید مشاور قصد دارد به شما کمک کند در برابر شخص مقابل پرونده خود را مطرح کنید. 'آیا می توانید از او درباره خودش بگویید ؟!'

[می خندد]
و اینک ، مشاوره اصلاً این نبود. این در مورد من بود که احساس خوشبختی خود را کشف کردم. چیزی که در من کلیک کرد این بود که من به پشتیبانی احتیاج دارم و از او احتیاج دارم. اما لازم بود که بفهمم چگونه زندگی ام را به شکلی درست کنم که برای من مفید باشد.

متن ، قلم ، خط ، . مهمترین چیزی که فکر می کنم شما گفتید این بود که ما با الگوهایی که می شناسیم زندگی می کنیم. و در کودکی باراک ، پدرش ناپدید شد و مادرش رفت و آمد کرد. او به او فداکار بود ، اما هرگز واقعاً به او وابسته نبود. اما تو در میدان بزرگ شدی. بافت محکم خانواده شما.
مادرش در اندونزی بود ، پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شده بودند ، پدرش را نمی شناخت - و با این حال حتی با این شرایط ، او مرد خوبی بود. شما می فهمید که روشهای زیادی برای زندگی در این زندگی وجود دارد.

شما همچنین می نویسید: 'وقتی موضوع به منصه ظهور رسید ، من احساس غربت کردم وقتی او غایب بود.' من فکر کردم که به نوعی شگفت آور است ، شنیدن یک زن مدرن - یک بانوی اول - که به آن اعتراف می کند.
من همیشه احساس آسیب پذیری می کنم. و من باید یاد می گرفتم که چگونه این حرف را به شوهرم بیان کنم ، به قسمتهایی از دلم برای او تنگ می شد - و غم و اندوه ناشی از آن - تا بتواند درک کند. او از همان راه فاصله را درک نکرد. می دانید ، او در بیشتر سالهای زندگی خود بدون مادرش بزرگ شده بود و می دانست مادرش او را خیلی دوست دارد ، درست است؟ من همیشه فکر می کردم عشق از نزدیک است. عشق میز شام است ، عشق قوام است ، حضور است. بنابراین من مجبور شدم آسیب پذیری خود را به اشتراک بگذارم و همچنین یاد بگیرم عشق به شکلی متفاوت داشته باشم. این قسمت مهمی از سفر من شدن بود. درک چگونگی تبدیل شدن به ما

سرگرمی ، حمل و نقل ، حالت حمل و نقل ، اوقات فراغت ، تفریح ​​، نشستن ، تفریح ​​، مسافر ، پارک تفریحی ، تعطیلات ،

در نمایشگاه ایالتی آیووا.

از شدن.

آنچه برای من بسیار ارزشمند بود - و من فکر می کنم برای هر کس دیگری که کتاب را می خواند ، خواهد بود - این است که چیزی واقعاً تغییر نکرده است. شما فقط برداشت خود را از آنچه اتفاق می افتد تغییر دادید. و این باعث خوشحالی شما شد.
آره و بسیاری از دلایلی که من در این مورد مشترک هستم این است که من می دانم مردم به من و باراک به عنوان یک رابطه ایده آل نگاه می کنند. من می دانم که آنجا # اهداف ارتباطی وجود دارد. اما اه ، مردم ، سرعت خود را کم کنید - ازدواج سخت است!

شما حتی می گویید همه متفاوت بحث می کنید.
وای خدا بله من مثل یک کبریت روشن شده ام. مثل اینه و او می خواهد همه چیز را منطقی کند. بنابراین او مجبور شد بیاموزد که چگونه به من فرصت بدهد ، مثلاً چند دقیقه - یا یک ساعت - قبل از اینکه حتی وقتی من را دیوانه می کند ، باید وارد اتاق شود. و او باید درک کند که از خشم من نمی تواند من را متقاعد کند. که او نمی تواند مرا به احساس دیگری منطق دهد.

متن ، قلم ، خط ، ارگانیسم ، شماره ، موازی ، لبخند ، سند ، . پس چه استدلالی یا گفتگویی باعث شد که شما بله را برای نامزد شدن برای ریاست جمهوری بگویید؟ چون در کتاب ذکر کرده اید که هر وقت کسی از او س askال می کند ، می گوید: 'خوب ، این یک تصمیم خانوادگی است.' کد کد 'اگر میشل بگوید من می توانم ، می توانم' بود.
تصور کنید آن بار را دارید. آیا می توانست ، اگر می توانست باشد؟ این اتفاق زمانی رخ داد که وی می خواست نامزد مجلس سنا شود. و سپس او خواست که برای کنگره نامزد شود. سپس وی برای مجلس سنای ایالات متحده کاندیدا می شد. من می دانستم که باراک مردی شایسته است. هوشمندانه همانطور که از خانه خارج می شوید. اما سیاست زشت و تند و زننده بود ، و من نمی دانستم که خوی شوهرم با این مسئله درگیر خواهد شد. و من نمی خواستم او را در آن محیط ببینم.

اما در همان لحظه تلنگر ، جهان و چالش هایی را که جهان با آن روبرو است می بینید. هرچه عمر کنید و مقاله را بخوانید ، می دانید که مشکلات بزرگ و پیچیده ای هستند. و فکر کردم ، خوب ، چه کسی را می شناسم که هدیه این مرد را داشته باشد؟ موهبت نجابت ، اول و مهمترین ، همدلی دوم ، توانایی فکری بالا. این مرد همه چیز را می خواند و به یاد می آورد ، می دانید؟ بیان است در جامعه کار کرده بود. و واقعاً با اشتیاق احساس می کند 'این مسئولیت من است.' چگونه به آن نه می گویید؟ بنابراین مجبور شدم کلاه همسرم را بردارم و کلاه شهروندی ام را بپوشم.

آیا به عنوان اولین خانواده سیاه پوستان احساس فشار کردید؟
اوه ، دیر! [می خندد]

سرگرمی ، عینک ، عکاسی ، سیاه و سفید ، رویداد ، تک رنگ ، مهمانی ، عینک ، سبک ، لوازم جانبی مد ،

جشن چهارم ژوئیه کاخ سفید ، 2015.

از شدن.

اوه ، دیر زیرا همه ما پرورش یافته ایم شما باید دو برابر سخت تر کار کنید تا نیمی از راه برسید. قبل از اینکه شما بیرون بیایید ، من می گفتم ، 'او دقیق است ، نه یک قدم اشتباه -'

فکر می کنید این یک تصادف بود؟

می دانم اتفاقی نبود. اما آیا فشار آن را احساس کردید؟
از همان لحظه شروع به دویدن فشار را احساس کردیم. اول از همه ، ما باید پایگاه خود را متقاعد کنیم که یک سیاه پوست می تواند برنده شود. حتی پیروزی در آیووا نبود. ابتدا باید بر سیاه پوستان پیروز می شدیم. از آنجا که سیاه پوستان پدربزرگ و مادربزرگ من را دوست دارند - آنها هرگز باور نکردند که این اتفاق می افتد. آنها آن را می خواستند. آنها آن را برای ما می خواستند. اما زندگی آنها به آنها گفته بود ، 'نه. هرگز.' هیلاری مطمئن ترین شرط برای آنها بود ، زیرا او را می شناختند.

درست.
قلبها را به امید اینکه آمریکا نژادپرستی خود را برای یک سیاه پوست سرنگون کند ، باز می کنم - من فکر می کنم این خیلی دردناک است. تا زمانی که باراک برنده آیووا شد ، مردم فکر کردند ، خوب. شاید همینطور باشد.

متن ، خط ، قلم ، . سوال من این است ، وقتی وزن دنیا روی شانه های اوست ، و شما شانه هایی هستید که او به آن تکیه می کند ، چگونه آن را حمل کردید؟ چگونه آن را حمل می کنید؟
سعی می کند آرامش خود را حفظ کند. انجام آنچه به من آموخته اند: می دانید وقتی برگها می وزند و باد تند است ، یک تنه ثابت در زندگی او است. شام خانوادگی این یکی از مواردی بود که من وارد کاخ سفید کردم - آن کد دقیق باید عاشق ما بشی این زمانی است که ما شام می خوریم. بله ، شما رئیس جمهور هستید ، اما می توانید بیاورید
لب به لب خود را از دفتر بیضی تشکیل دهید و بنشینید و با فرزندان خود صحبت کنید.

چون بچه ها آرامش می آورند. آنها به شما اجازه می دهند تا چشم انداز خود را از مسائل روز خاموش کنید و بر نجات ببرها تمرکز کنید. این یکی از اهداف اصلی مالیا بود. او در طول دوره ریاست جمهوری خود طرفداری کرد تا مطمئن شود ببرها نجات یافته اند. و شنیدن در مورد آنچه که با یکی از دوستان مدرسه اتفاق افتاده است - می دانید ، به زندگی دیگران افتاده است. غرق شدن در واقعیت و زیبایی فرزندان و خانواده تان. به علاوه ، در جناح شرق ، شعار ما این بود که ، ما باید همه کارها را عالی انجام دهیم. اگر کاری انجام دهیم - زیرا بانوی اول مجبور نیست کاری انجام دهد -

[می خندد]
ما واضح بودیم که آنچه قرار است انجام دهیم تأثیر خواهد داشت و مثبت خواهد بود. بال غربی به اندازه کافی ادامه داشت. ما می خواستیم طرف شاد خانه باشیم. و ما بودیم. شما مشاوران امنیت ملی دارید که برای اطلاع دادن در مورد چیزی به من می آیند. آنها به دفتر من می افتند - که به زیبایی تزئین شده بود ، تعداد زیادی گل و سیب ، و ما همیشه می خندیدیم - و آنها برای یک جلسه مختصر می نشستند و نمی خواستند آنجا را ترک کنند. 'ما کارها را انجام دادیم ، آقایان.' 'ما نمی خواهیم برگردیم!'

این بی پروا بود ، و خانواده ام را به خطر انداخت ، و این درست نبود. و او می دانست که این درست نیست

بخشی از این کتاب وجود دارد که کانال های خبری خاصی می خواهند یک روز میدانی را با آن داشته باشند. شما درباره دونالد ترامپ می نویسید که این تصور غلط را که شوهر شما در این کشور به دنیا نیامده است ، به وجود آورد. شما می نویسید ، 'دونالد ترامپ ، با تقریرهای بلند و بی پروا ، امنیت خانواده من را به خطر می انداخت. و برای این ، من هرگز او را نمی بخشم. ' چرا گفتن در این زمان برای شما مهم بود؟
چون فکر نمی کنم او می دانست چه کاری انجام می دهد. برای او این یک بازی بود. اما تهدیدات و خطرات امنیتی که شما به عنوان فرمانده کل قوا حتی در داخل کشور خود بلکه در سراسر جهان با آن روبرو هستید واقعی هستند. و فرزندان شما در معرض خطر هستند. برای اینکه فرزندانم زندگی عادی داشته باشند ، حتی اگر از امنیت برخوردار باشند ، آنها به گونه ای در دنیا بودند که ما نبودیم. و اینکه فکر کنم ممکن است برخی از افراد دیوانه به این فکر افتاده باشند که شوهر من تهدیدی برای امنیت کشور است ، و بدانند که فرزندان من هر روز مجبور به رفتن به مدرسه ای می شوند که از آن محافظت می شود اما از امنیت بالایی برخوردار نیست و باید به بازی ها و مهمانی های فوتبال و مسافرت و رفتن به دانشگاه بروند. فکر کنم که این شخص در نظر نگیرد که این یک بازی نبوده است - این چیزی است که من می خواهم کشور درک کند. من می خواهم کشور این را قبول کند ، به روشی که من با صدای بلند نگفتم ، اما اکنون می گویم. این بی پروا بود ، و خانواده ام را به خطر انداخت ، و این درست نبود. و او می دانست که این درست نیست

آره
ما در زمان تصدی خود در کاخ سفید گلوله ای به سمت اتاق بیضی زرد شلیک کردیم. یک دیوانه آمد و از خیابان مشروطه شلیک کرد. گلوله به گوشه سمت چپ و بالای پنجره برخورد کرد. من آن را تا امروز می بینم: پنجره بالکن ترومن ، جایی که خانواده ام در آن می نشینند. این واقعاً تنها مکانی بود که می توانستیم فضای بیرونی را بدست آوریم. خوشبختانه ، در آن زمان هیچ کس آنجا نبود. تیرانداز دستگیر شد. اما جایگزینی آن شیشه ماه ها طول کشید ، زیرا این شیشه ضد بمب است. من مجبور شدم به آن سوراخ گلوله نگاه کنم ، به عنوان یادآوری آنچه که ما هر روز با آن زندگی می کردیم.

آبی ، مد ، زیبایی ، عینک ، شانه ، رویداد ، عینک ، لبخند ، طراحی مد ، مراقبت از بینایی ، چاک کندی

شما کتاب را با گفتن اینکه چه چیزی دوام خواهد آورد به پایان می برید. به گفته شما ، یکی از چیزهایی که برای شما دوام آورده است ، حس خوش بینی است: 'من همچنین ادامه می دهم تا خودم را به نیرویی متصل و بزرگتر و قدرتمندتر از هر انتخابات ، رهبر یا خبر جدیدی متصل کنم - و این خوش بینی است. برای من ، این نوعی ایمان است ، پادزهر ترس است. ' آیا شما هم همان حس خوش بینی را برای کشور ما احساس می کنید؟ برای چه کسی ، به عنوان یک ملت ، در حال تبدیل شدن هستیم؟
آره. ما باید این خوش بینی را احساس کنیم. برای بچهها. ما در حال تهیه میز برای آنها هستیم و نمی توانیم آنها را به چرند تحویل دهیم. ما باید آنها را امیدوار کنیم. پیشرفت از طریق ترس حاصل نمی شود. ما هم اکنون آنرا تجربه می کنیم. ترس شیوه رهبری بزدل است. اما بچه ها با احساس امید و خوش بینی در این دنیا به دنیا می آیند. مهم نیست که اهل کجا هستند. یا داستان هایشان چقدر سخت است. آنها فکر می کنند که می توانند هر چیزی باشند زیرا ما این حرف را به آنها می گوییم. بنابراین ما وظیفه داریم خوش بین باشیم. و در دنیا از این طریق فعالیت کند.

شما نسبت به کشور ما احساس خوش بینی می کنید؟

[اشک] ما باید باشیم.

آه آفرین. آفرین.


این داستان در اصل در دسامبر 2018 شماره O منتشر شد.


این محتوا توسط شخص ثالث ایجاد و نگهداری می شود و برای کمک به کاربران در ارائه آدرس های ایمیل خود ، در این صفحه وارد می شود. شما می توانید اطلاعات بیشتری در مورد این و محتوای مشابه در piano.io پیدا کنید