اپرا کتابهایی را به اشتراک می گذارد که زندگی او را تغییر داده اند

کتابها

قلم ، توپ ، توماس آلن

وقتی می خواهم به دنبال مکان های بالاتر بروم ، کتابی را باز می کنم.

در طول زندگی من ، کتابها به من کمک کرده اند بدانم که من تنها نیستم ، حتی زمانی که در تنهایی ترین زندگی ام هستم. آنها كلماتي را به من داده اند تا آنچه را كه در قلبم نگه داشته ام بيان كنم. آنها محدودیت های سنت ، تنگ نظری را سست کرده اند و به من امکان می دهند به عنوان یک فرد ، یک کارآفرین و یک معلم رشد کنم - نقشی که من بیشتر برای آن عزیزم. م foundسس این مجله کمک به مردم برای گذراندن بهترین زندگی خود بود. بدون شک ، کتاب ها برای من ضروری است.

وقتی راه اندازی کردم یا ، خواب می دیدم که مجله زنان را دوباره اختراع می کند و به یک کتابچه راهنمای زندگی تبدیل می شود ، و به خوانندگان کمک می کند تا خود را از درون به بیرون پرورش دهند. از آنجا که نویسندگان ستاره های راک من هستند ، من می خواستم که کار آنها تخیل ما را به آتش بکشد ، ابزارهایی به ما بدهد تا در جهان قویتر و بهتر باشند و ما را به دیدن دیگران دعوت کنیم. هر صفحه از هر کتاب جدید می تواند ما را به جهانی جدید باز کند - من می خواستم این تجربه را با هم داشته باشیم.



که در یا در بخش اتاق مطالعه و در سراسر مجله ، هدف من این بود که ما یک منبع برای کشف صداهای تازه باشیم. بله ، من می خواستم سخنان و خرد نویسندگانی را که با آنها آشنا شده و دوستشان داشتم به اشتراک بگذارم ، اما بیشترین هیجان من یافتن نویسندگان جدید و معرفی آنها به دیگران است. من می خواستم هیجان و هیبتی را که در آن لحظه هایی که نویسندگانی که راهنمای معنوی من می شوند برای اولین بار وارد زندگی من شوند ، برای خوانندگانمان تکرار کنم.

OPR050120_115 توماس آلن

هنوز شوک شناختی را که هنگام خواندن اولین بار احساس کردم ، به یاد می آورم مایا آنجلو من می دانم چرا پرنده قفس آواز می خواند - احساسی که هنوز هم پاک نشدنی است.


گرچه کتابهای زیادی خوانده ام ، اما تا آن زمان هرگز خودم را در این صفحه ندیده ام. هیچ قهرمان اصلی ، هیچ راوی ، هرگز شبیه من نبوده یا مثل من حرف نزده است. من عکس نویسنده مایا را دیدم و فهمیدم که ما دو نفر حتی به هم شبیه هستیم ، مثل اینکه از یک قبیله هستیم. و از بسیاری جهات ، ما بودیم. داستان او داستان من بود. او همانطور که من برای مادربزرگش در می سی سی پی فرستاده شده بود برای زندگی با مادربزرگش در آرکانزاس فرستاده شد. او نیز در کلیسا بزرگ شد. یکی از نزدیکانش نیز او را مورد تجاوز قرار داد. همه اقوامی که در زندگی نامه اش درباره آنها نوشت به اندازه اقوام من برای من آشنا بودند. این کتاب - مانند رابطه ای که من با مایا ایجاد کردم ، و او مربی من شد ، شخصی که همیشه می توانم برای شفافیت به او متوسل شوم - برای کسانی که امروز هستم مهم است.

به همین ترتیب ، در سال 1982 ، وقتی آلیس واکر را که به تازگی منتشر شده است خواندم رنگ بنفش ، من از حقیقتی که در آن یافتم ، از صفحه یک ، جایی که یک سلی باردار می نویسد ، مبهوت و مسحور شدم ، 'خدا عزیز ، من چهارده ساله هستم. من همیشه دختر خوبی بوده ام. شاید بتوانید به من نشانه ای بدهید تا به من اطلاع دهد چه اتفاقی برایم می افتد. ' این خط اول من را به زمان افتضاحی برگرداند ، وقتی در 14 سالگی ، پس از آزار و اذیت ، منتظر بودم در یک بازداشتگاه بستری شوم که فاقد اتاق است. من هم باردار بودم. چطور به اینجا رسیدم؟ مدام از خودم می پرسیدم. من همیشه یک دختر خوب بودم ، سعی می کردم همه را راضی کنم و آنچه مردم می خواستند انجام می دادم. من دختر بدی نبودم ، اما اگر دختر بدی نبودم ، چرا اینجا بودم؟ مثل سلی ، ناامید شدم. فکر کردن در مورد آن اکنون هنوز گریه ام می گیرد. تا اینکه خوندم رنگ بنفش ، من باور داشتم که در شرم خود تنها هستم ، که هیچ کس از آنچه من داشته عبور نکرده است. اما سلی بود ، آنچه را که در ذهنم گفته بودم می گفت. خواندن آن کتاب زندگی را تغییر می داد ، آزاد می کرد ، خود را تأیید می کرد. همه چیز بود من شیفته کتاب شدم. من کپی پس از کپی خریدم تا بدهم.

من به عنوان یک پیشنهاد به کار خود نگاه کردم: هدیه ای که می آورید چیست؟ از خودم پرسیدم چه چیزی می توانید به دیگران پیشنهاد دهید؟

بعد از اینکه برای میزبانی به شیکاگو نقل مکان کردم صبح شیکاگو (که بعداً شد نمایش اپرا وینفری ) ، من با کارآموزم آلیس مک گی به دلیل عشق متقابل ما رابطه برقرار کردم رنگ بنفش . برای کریسمس در سال 1985 ، آلیس نسخه ای چرمی به من داد که روی آن این کتاب نوشته شده بود: 'او مجبور بود زندگی اش را بگذراند و هرچه باشد خودش باشد.' آن گذرگاه برای من سنگ محک بود. و اتفاقاً ، من و آلیس مک جی مرتباً شروع به تبادل و گفتگو در مورد کتابهای دیگری می کردیم که می خواندیم. سرانجام ، او درجه خود را بالا برد و به عنوان تهیه کننده ارشد درآمد و روزی پیشنهاد کرد که شاید مخاطبان ما به انواع گفتگوهای ما درباره کتاب علاقه مند شوند. فکر کردم کاملاً هوشمندانه است. در ابتدا گفتیم که شما نمی توانید در تلویزیون درباره داستان نویسی صحبت کنید زیرا هیچ کس کتابی را که درباره آن صحبت می کنید نخوانده است. اما ما فهمیدیم که اگر کتاب را اعلام می کردیم و سپس به مردم وقت می دادیم تا آن را بخوانیم ، مخاطبان ما به اندازه کافی مشغول بودند که می توانستیم گفتگوی بزرگی در مورد آن ایجاد کنیم. و اینگونه است که ، در سال 1996 ، باشگاه کتاب Oprah به وجود آمد.

داستان های مرتبط انتخاب جدید باشگاه کتاب اوپرا جاده پنهان دره است جدیدترین انتخاب باشگاه کتاب اوپرا خاک آمریکا است جدیدترین انتخاب باشگاه کتاب اوپرا ، دوباره زیتون است

رنگ بنفش برای همیشه تغییر روش مطالعه کتاب. من شروع به جستجوی مضامینی کردم که طنین انداز عمیق من بود و به فکر راه هایی برای ارتباط با دیگران از طریق سخنان نویسنده افتادم. اما این کتاب فراتر از آنچه در صفحه بود تأثیر داشت. وقتی شنیدم کسی در حال ساخت فیلم رمان واکر است ، می دانستم که باید به نوعی در آن شرکت کنم ، حتی اگر این به معنای حمل آب به بازیگران در محل بازی یا تحریک آنها باشد. اهمیتی ندادم انتخاب شدن در این فیلم - حضور هر روز در آن مجموعه جادویی - همراه با اجرای نمایش اپرا ، تجربه اصلی زندگی من بود. قبل از آن ، من نمی دانستم که کار سینما چگونه کار می کند. اما به دلیل آنچه من از استیون اسپیلبرگ ، کوینسی جونز ، آلیس واکر و همکاری واقعاً همزیستی آنها آموختم ، وقتی کتابی پیدا کردم که با من خیلی جور شده است - مانند تونی موریسون محبوب یا گلوریا نایلور تی او Women of Brewster Place - من بلافاصله تصور کردم که چگونه می توانم آن را به صفحه نمایش کمک کنم. اخیراً وقتی می خوانم Ta-Nehisi Coates’s رقاص آب ، احساس فیلم می کرد - مضامین آن در ذهنم زنده می شدند ، و من حتی می توانستم تصور کنم که چه کسی شخصیت های مختلف را بازی می کند ، درست همانطور که هنگام خواندن احساس می کردم محبوب .

داستان های مرتبط جدیدترین انتخاب باشگاه کتاب اوپرا رقصنده آب است Ta-Nehisi Coates برای نوشتن 'رقصنده آب'

بودن در مجموعه رنگ بنفش مرا متحول کرد. یک درخت عظیم با خانه ای درختی وجود داشت و من از آن نردبان بالا می رفتم و می نشستم و فیلم سازان را تماشا می کردم ، چه آن روز که لازم بود در صحنه فیلمبرداری باشم یا نه. با مشاهده آنها ، فهمیدم همسویی با زندگی شما به چه معناست. من یک نوع بیداری معنوی داشتم ، و در میان آن هم افزایی قرار داشتم. می خواستم آن لرزش بالای شادی بخشی از چگونگی زندگی من از آن پس باشد. بعد از آن ، نمایش هایم را متفاوت انجام دادم. من به عنوان یک پیشنهاد به کار خود نگاه کردم: هدیه ای که می آورید چیست؟ از خودم پرسیدم چه چیزی می توانید به دیگران پیشنهاد دهید؟ اگر به مهمترین اتفاقی که در زندگی حرفه ای من رخ داده است فکر کنم ، غیر از مهاجرت به شیکاگو ، این اتفاق می افتد رنگ بنفش .

OPR050120_117 توماس آلن

اتفاق دیگری که در طول فیلمبرداری رخ داده است رنگ بنفش این است که کسی به من یک نسخه از شرلی مک لاین بیرون روی اندام . من قبلاً در حال تکامل بودم ، اما کتاب مک لاین من را با روش های جدیدی برای دیدن مسائل - به متافیزیک آشنا کرد. این در مورد تأیید این است که چیزهای بیشتری از آنچه چشم می بیند در جهان وجود دارد - این یک حس ششم و ابعاد چندگانه در زندگی وجود دارد. این اولین کتاب 'بیدار روحانی' بود که با آن روبرو شدم ، و چون در آن زمان بسیار شاد و پذیرا بودم ، اجازه دادم وارد شود.

سفر کشف من از طریق خواندن یک تلاش مادام العمر است.

پس از آن ، به دنبال کتاب هایی گشتم که بتواند افق دید من را بیشتر گسترش دهد. خریدم تو می تونی همه ی اینا رو داشته باشی ، توسط آرنولد ام ، که پیشنهاد می کند کل زندگی انرژی است و اصول جهانی عشق و فراوانی را ارائه می دهد. من بعد خواندم Thich Nhat's Hanh معجزه ذهن آگاهی و برای اولین بار با تمرین مدیتیشن آشنا شد. آن آثار حجاب را سوراخ کردند و مرا به سمت خود سوق دادند گری زوکاو صندلی روح ، یک تعویض بازی برای من. شاید مهمترین ، زوكاو من را با اصل قصد كه همان نیرویی است كه در قانون كارما قرار دارد ، آشنا كرد. یعنی اینکه هر عملی واکنشی برابر و مخالف دارد - آنچه شما به دنیا می فرستید همان چیزی است که به شما برمی گردد. این مفهوم همه چیز را در مورد چگونگی زندگی من تغییر داد. من بارها و بارها زوکاو را در برنامه خود داشتم ، زیرا هرچقدر هم که با او مصاحبه می کردم ، همیشه چیز جدیدی یاد می گرفتم ، با این ایده که روح کشتی مادر است. همه از آن نشات می گیرد. بعد از آن کتاب ، من بیشتر درگیر پر کردن برنامه با افراد مشهور و بیشتر در مورد آنچه مخاطبان می توانند از استادان برجسته ای مانند زوکاو ، اکهارت تول و ماریان ویلیامسون یاد بگیرند ، شدم. و هنگامی که دیوید زاسلاو ، رئیس و مدیر عامل دیسکاوری (همسر وی از خوانندگان مشتاق O بود) با ایده راه اندازی شبکه Oprah Winfrey به من رسید ، فهمیدم که بالاترین هدف من - و خوشبختی نهایی من - دانستن این است که از آن استفاده می کنم شخصیت من و پلت فرم من برای خدمت به انرژی روح من و تشویق دیگران برای خدمت به روح خود نیز. من این امتیاز را داشتم که در سراسر OWN انجام دهم ، به ویژه از طریق Super Soul Sunday.

سفر کشف من از طریق خواندن یک تلاش مادام العمر است. وقتی می خواستم درک خود را از حبس جمعی و عدالت اجتماعی عمیق تر کنم ، توسط استادانه برایان استیونسون راهنمایی شدم فقط رحمت ، که شرح او از طرف محکومین نادرست و کمبود نماینده است. آنتونی ری در دفتر استیونسون در آلاباما قرار گرفتم هینتون خورشید می درخشد ، که من آن را انتخاب باشگاه کتاب اوپرا قرار دادم.

چه خواندن روایت های برده ، چه متفکران معاصر مانند مالکوم گلدول یا نویسندگان داستان هایی که حرف اول را با من می زنند ، خواندن برای گسترش ، شکوفایی و تکامل من بسیار مهم است.

داستان های مرتبط کتاب های مورد انتظار سال 2020 خواندن پاسخ من به هراس ویروس کرونا است کتابهای مورد علاقه ما در سال 2019

با این اوصاف ، بعضی اوقات فقط می خواهم کتاب بخوانم چون جلد را دوست دارم! نمی توانم به شما بگویم که چند بار من به یک کتاب جلب شده ام زیرا این یک تصویر خوب از یک خانه و یک جاده و یک درخت دارد. اوه ، اون چیه؟ من فکر می کنم. هنگامی که یک دسته کتاب برای من ارسال می شود ، تقریباً همیشه به عنوان مورد جلد یا عنوان مورد علاقه خودم علاقه مند می شوم ، همانطور که با یاقوت ، توسط سینتیا باند ، و دوازده قبیله هتی ، توسط Ayana Mathis . در هر دو حالت ، کلمات خود حتی از بسته بندی که وارد شده اند ، زیباتر بودند.

در اواخر دهه 90 ، من در آماریلو ، تگزاس ، در میان یک محاکمه بودم و احساس می کردم که ویران شده ام ، انگار دنیا جلال خود را از دست داده است. من که در یک تختخواب و صبحانه ساکت شده بودم ، رمان جانت فیچ را باز کردم خرزهره سفید و به این کلمات رسید: 'دلم برای زیبایی تنگ شده بود.' چنین خطی از استخوان های برهنه ، اما این فکر من را به فکر زیبایی در زندگی ام انداخت. و این همان چیزی است که به آن می رسد. با سه کلمه ساده ، یک نویسنده عالی می تواند نوع نگاه شما به همه چیز را تغییر دهد.


برای داستان های بیشتر مانند این ، برای دریافت خبرنامه ما ثبت نام کنید .

تبلیغات - ادامه مطلب را در زیر ادامه دهید